30 stories
·
4 followers

Palliativstation

1 Comment

با گروه همکارانم رفته بودیم ناهار. در راه برگشت، من هم به نوبه خودم از فشار کار و تلاش مداومم برای ایجاد حداقلی از هماهنگی بین زندگی بیرون و درون خانه می گفتم. از نگرانی دایمی ام برای فرزندم. از دوری و کوتاهی دستم از خانواده ام، از حسرتم برای اندکی فراغت بال، از حجم جلسات پشت‌ سر هم، از انباشت کارها... جالب اینکه هر کداممان از کشوری بودیم و به نوبت  داستانی از این دست داشتیم پر آب چشم... همگیمان به جز اِلِنی. با آن زلفهای رها و چشمهای خندان و روح یونانی گرمش. رسیده بودیم وسطهای راهرو و من جمله آخرم را در وصف مشکلاتم گفتم که یکهو ایستاد روبروی ما و گفت:
شماها می دانید palliativstation کجاست؟  در بیمارستانهای تخصصی آلمان، بخشی داریم به این اسم و من دو سال آنجا بعنوان پرستار بین‌المللی کار کردم. بخش شامل اتاق هایی است راحت، پر نور، پر از عروسک یا کارت پستال یا یادگاری های ریز و درشت از هر چه که بیمار دلش میخواهد... بسیار مجهز و مدرن است و هر چه بیمار اراده کند فراهم است. بیمار هم نه بیهوش است نه در کماست نه دائما  به دستگاه خاصی وصل است. فرق آنجا با بخشهای دیگر این است که بیمار از آن ترخیص نخواهد شد! و این را خودش و اطرافیانش می دانند.  در آن دو سال، بیمارانم  اکثرا  جوان و حتی کم‌سال بودند. اکثرشان خانواده های مرفه داشتند، خانه هایی در محله های زیبا، جایی برای گذراندن تعطیلات، آدمهایی که دوستشان می داشتند، خاطراتی که دلشان می خواست تکرارش کنند، هر کدام در خانه، خیابان شهر یا کشوری، دوستانی و گوشه هایی داشتند که دلشان می خواست باز به آنجا برگردند... و نمی توانستد. به همین سادگی. چون فرصتشان بسیار کوتاه، در حد ساعت و روز بود. خب آدم آن روی یک بیمارستان را که ببیند، دست آدمهای روی تخت یا نشسته روی صندلی را که در دستش بگیرد،...نگاه میکند به خودش. به خودش که روی تقویم برای چند هفته دیگر برنامه چیده، برای فصل بعدش چکمه خریده، به فکر تابستان آینده است، به فکر بازنشستگی است، به فکر جمع و جور کردن حساب بانکی برای خرید خانه است، نقشه چیده، قسط بلند مدت بسته، برای کهنسالی اش آرزو کرده... آدم به خودش میگوید: لعنتی... لعنتی... تو امید داری به زنده بودن. تو زنده ای. داری به زندگی به شکل یک زمان طولانی نگاه می کنی. چشمت دائم به ساعت نیست. تو نه روی آن تخت دراز کشیده ای، نه عزیزی داری که آنجا روز بشمرد. لعنتی... غصه های کوچکت را بردار و از این در برو بیرون. آدم ها ، همه ما میمیریم. اما تو الان زنده ای. زندگی کن.

النی که حرف میزد و خندان بود، اما من یخ زده بودم راستش. انگار پوستم را شکافته باشد، روحم را یک تلنگری زده باشد چنان محکم که بلند بگویم آخ... تصور کردم جایی را که حتی غم از دست دادن هم توصیف هولناکی و اندوهش را نمی کند که تماشای " از دست رفتن"،  بارها غمگینانه تر است.  و دیدم همه غم های بزرگ بزرگ من چقدر کوچک، چقدر حقیرند. همه نگرانی ها و حسرتهایم، با همه طول و عرض و عمق و ارتفاعشان چقدر ناچیزند وقتی میخواهند روبروی زندگی بایستند.
Read the whole story
nasila
9 days ago
reply
تصور کردم جایی را که حتی غم از دست دادن هم توصیف هولناکی و اندوهش را نمی کند که تماشای " از دست رفتن"، بارها غمگینانه تر است.
Share this story
Delete

OLD

1 Comment and 2 Shares

رفته بودم باشگاه که خواهرم زنگ زد. نمیدانم صحبت چطور به اینجا رسید ولی
 خاطرهای از کودکی خودش و نوجوانی من تعریف کرد که کاملا یادم رفته بود. خواهرم نه سالش بود و من سیزده ساله. با هم به یک مغازهی قاب‌سازی رفته بودیم تا پازلی که ساخته بودیم را قاب بگیریم. مغازه پر از قاب بود و بوی چوب می‌داد. دو مرد مسن، جایی پشت قابها با هم شطرنج بازی می‌کردند. به ما گفتند تا برویم و آنجا روی مبل بشینیم و منتظر باشیم تا قاب آماده بشود. من روی مبل نشسته بودم و به دور و بر نگاه میکردم. توجه پوپک (خواهرم) به صفحه شطرنج جلب شده بود. یک‌آن نمیدانم چرا یکی از مردهای مسن به پوپک گفت که شطرنج بلدی؟ که پوپک بلد بود. گفت دوست داری بازی کنی؟ که پوپک دوست داشت.
مرد مسن، بیست دقیقه یا چیزی درآن حدود، با پوپک شطرنج بازی کرد. وقتی بازیشان تمام شد، به پوپک گفت: قبل از اینکه حرکتی بکنی نمی‌توانی به همه‌ی احتمالات فکر کنی. باید شروع کنی و بعد تصمیم بگیری.
§          
یکی از بدترین قفل‌های زندگیم را از بعد از تولد سی سالگیم تجربه کردم. نمی‌توانستم بنویسم. حالا هم نمی‌توانم. همه چیز، سر میخورد و به توده‌ی بی‌مفهومی تبدیل میشد.
قادر به توضیحش نیستم. دارم دست‌وپا می‌زنم.
چیزی که اتفاق افتاد این بود که احساس میکردم، چیزها به محتملی گذشته نیستند. اگر از من بپرسید که دقیقا چه چیزی را نامحتمل‌تر از گذشته می‌دانم، نمیدانستم.در مقام مقایسه، مادرم وقتی سی ساله بود من هفت ساله بودم. من، خودِ هفت ساله و مادر سی ساله‌ام را به خوبی به یاد دارم. مادر سی ساله من در ذهن من زن بزرگی بود. خیلی با الانش که پنجاه ساله است فرقی نمیکند. در نتیجه احساس میکردم فرق چندانی بین سی تا پنجاهم نخواهد بود.
احساس میکردم تمام شد. من و هرچیزی که میتوانستم باشم، تمام شد. از این لحظه به بعد همه چیز من، ادامه‌ی گذشته‌ام است.
بیست‌وپنج سالگی این‌طور نبود. من می‌توانستم هر کسی که می‌خواستم باشم. می‌توانستم فکر کنم که روزی نویسنده‌ی خوبی می‌شوم. دکتری هیدرولوژی می‌گیرم یا نمی‌گیرم. کد می‌زنم یا نمی‌زنم. همه را می‌توانستم انتخاب کنم.
 اما بعد تولد سی سالگیم به مرور احساس کردم مسیر، دیگر معلوم شده و انتخابی نیست.
من، در میانه‌ی علم دست‌وپا خواهم زد. نه خیلی پایین، چون به واسطه‌ی دبیرستان پادگانیی که رفته‌ام، بلدم با ماتریس‌ها کار کنم. اما نه خیلی بالا، چون دغدغه‌ی علم ندارم.
دقیقا دغدغه‌ی چه چیزی دارم؟ - هیچ و این هیچ، چیزی از جنس ملال و پلاسیدگی بود.
حقیقتش نگاه کردن به جولیانو، بیشتر ترساندتم.
جولیا، یک هفته بعد از من چهل‌ودو ساله شد. در واقع من تا بعد از تولد او متوجه سنم نشدم. روز تولدش بود که دلشوره و استرس شروع شد.
بهترین حالت چهل‌ودو سالگی را جولیانو تصور کردم و دیدم که این بهترین حالت، چقدر ناراضی و دور است.
جولیانو مرد جذابی‌ست. سری تراشیده، بدنی عضلانی، چشمانی ریز با چروک‌های کوچک. چشم‌ها حواسشان به دور و بر هستند، انگار که چیزی گم کرده باشند.
روز تولدش اصرار کرد که همه به بار برویم و او مهمانمان کند. نفهمیم در زمینه‌ی الکلی‌جات را با خودم حمل کردم و با بقیه رفتم. آنجا بود که درگیر جزییات رفتارش شدم.
مثلا، می‌دانستم که ازدواج کرده و زن و زندگی دارد. می‌دانستم که خانه‌اش در استکهلم است و از اوپسالا تا استکهلم، با احتساب توقف‌ها، یک‌ساعت راه است. می‌دانستم که هفته‌ی پیش فنلاند بوده و از فردا، به کپنهاگ می‌رود.
در نتیجه نمی،فهمیدم که اصرارش به ماندن تا دوازده شب، مستِ سگ شدن و برنگشتن به خانه، از همه عجیبتر، اصرارش به رقصیدن، چیست.
جولیانو اصلا بلد نبود برقصد، از این کار لذت خاصی هم نمی‌برد. اما اصرار داشت این کار را بکند.
این اصرار و این لذت نبردن، من را ترساند. همین حالا در کوهپایه ی سی سالگی هم در مرز احساس‌نکردن بودم، از فکر چهل سالگی خودم خفه شدم.
فکر کردم در چهل سالگی تصمیم می‌گیرم عضو گروه دف‌نوازای بشم.  سازی که از صدایش لذت خاصی نمی‌برم. کاری که نه دوستش دارم نه استعدادی در ان دارم.
به طور عجیبی یکهو از سی سالگی به چهل رسیده بودم.
به ذهنم فشار اوردم تا چهل ساله‌ی دیگری را به یاد بیاورم که زندگی خوبی داشت و از جایگاهش راضی بود. همان کاری را میکرد که میخواست. کسی را از نزدیک نمیشناختم و احساس میکردم امکان، از من دور و دورتر میشود.
ذهنم متمرکز نمی‌شد و نمیدانستم دقیقا چکار دوست دارم بکنم که نکردم.
به بقیه‌ای که می‌شناختم فکر کردم و اوضاع بدتر شد. بدتر چون کسی هم راجع‌به این چیزها حرف نمی‌زند. میدانم بقیه‌ای هم هستند که درگیر این ترسها باشند. اما انگار یک توافق دست جمعی هست برای حرف نزدن از این شکها. اگر از همین ترسها  در جمعی حرف بزنی، همه سعی میکنند با خنده به تو بگویند که بی‌خودی ترسیده‌ای و سی سالگی اول بشاشیت و شکوفایی سکسی است!! و بعد در تنهایی ناخون‌هایشان را بجوند.
§          
آن روز که با خواهرم درباره‌ی خاطره‌ی شطرنج حرف زدیم یکهو متوجه شدم که بیشتر از هرچیز دیگری  از اینکه دیگر به معجزه اعتقاد ندارم ترسیدهام.
این که ۱۵ سال پیش در تبریز، یک مرد ۷۰ ساله فکر کند باید با یک دختر ۹ ساله شطرنج بازی کند شهامت زیادی می‌طلبید. اینکه مردی در آن سن بتواند یک دختر ۹ ساله را به رسمیت بشناسد به فیلمهای حکمت‌آموز شباهت داشت. حقیقتا آن مروارید حکمتی که به خواهرم گفت، اهمیت زیادی ندارد. اما آن موقع  یک ماه بود که پدرم مُرده بود و مطمئنم که برای بار اول بود که بعد از فوت پدرم، کسی حضور خواهرم را به رسمیت شناخته بود. در  گرماگرم مرگ یکهویی و کفن و دفن، همه بچه‌ی کوچک را از سر راه کنار میزنند. انگار او انقدر بی‌اهمیت و ناچیز است و همه چیز انقدر از او بزرگتر است که نیازی به توضیح نبودن پدری که مرده، نیست.
قطعا همه‌ی ما خواهرم را در تمام ان یک ماه رها کرده بودیم، نه که با او حرف نزنیم اما انگار مردن پدرمان، در حد تمام شدن کره‌ی شکلی بوده، راجع‌به آن حرف نمی‌زدیم. آن وقت مرد مسن رندومی، وسط یک مغازه ی قاب سازی از نگاه پوپک فهمید که او شطرنح بلد است، دست او را گرفت و بعد از یک ماه نامرئی بودن بالاخره خواهرم دیده شد.
آن مرد غریبه و کاری کرد خود معجزه بود. دامبلدور هری پاتر بود.
اما حالا من امیدم را به هر معجزه‌ی روزمره‌ای از دست داده‌ام .نه که دنبال معجزه باشم اما نگار ذهنم پیر و خطکشی شده است. انگار پیرزنی هشتادوهفت ساله‌ام که با هیچ چیز هیجان زده نمیشود و در جواب هر چیزی میگوید من از اول هم گفته بودم!
بد تر اینکه من شهامت آن مرد را هم ندارم. اینکه بتوانم با دختر غریبه ای سر صحبت را باز کنم و به رسمیت بشناسمش برایم غیر قابل تصور است.
حقیقتش از همین ترسیده‌ام . از این که معجره ها را نبینم و بدتر، اینکه شهامت نداشته باشم. گوشه‌ی امنم را بچسبم و جزییات را نبینم. چون خسته‌ام. یا خودم را انقدر عاقل بدانم که فکر کنم دنیا را خوب شناخته‌ام و دنیا نمیتواند غافلگیرم کند.
حقیقت این است که من به تخم دنیا نیستم و دنیا نهایتا مسیرش را میرود. قطعا راهی برای شگفتزده کردن افراد پیدا میکند. قبل از من بوده. بعد از من هم خواهد بود .از عصر یخبندان عبورکرده، از تغییر اقلیم هم می‌گذرد. این منم که میتوانم معجزه ها را ببینم یا نبینم. و بهتر است که ببینم.
Read the whole story
nasila
24 days ago
reply
حقیقتش از همین ترسیده‌ام . از این که معجره ها را نبینم و بدتر، اینکه شهامت نداشته باشم. گوشه‌ی امنم را بچسبم و جزییات را نبینم. چون خسته‌ام. یا خودم را انقدر عاقل بدانم که فکر کنم دنیا را خوب شناخته‌ام و دنیا نمیتواند غافلگیرم کند.
حقیقت این است که من به تخم دنیا نیستم و دنیا نهایتا مسیرش را میرود. قطعا راهی برای شگفتزده کردن افراد پیدا میکند. قبل از من بوده. بعد از من هم خواهد بود .از عصر یخبندان عبورکرده، از تغییر اقلیم هم می‌گذرد. این منم که میتوانم معجزه ها را ببینم یا نبینم. و بهتر است که ببینم.
Share this story
Delete

تقدیم به دکتر مصدق و خودم (بازنشر)*

1 Comment
من در یک‌خانواده‌ی خیلی کوچک با فردیت بالا بزرگ شدم. یعنی از یک‌تاریخی به‌بعد زندگی سه‌نفره‌ی هرکدام‌مان یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدیم خیلی مستقل باشیم. منظورم از استقلال فقط خانه‌وزندگی و جغرافیا نیست؛ یک‌شکلی از تفرد یا فردیت ذهنی کلان و محترم. مثال می‌زنم: مثلا طبق یک‌قانون نانوشته هیچ‌وقت بدون اطلاع قبلی خانه‌ی هم نمی‌رویم چون می‌دانیم هرکس خلوت خودش را دارد یا اگر هنوز نامه‌ای، نوشته‌ای، چیزی برای من به آدرس مادرم ارسال شده باشد و روی‌اش حتی نوشته باشند فوری و فوتی هم مادرم پاکت را باز نمی‌کند یا اگر یکی از ما مهمان داشته باشد و آن دیگری زنگ بزند ابدا حتی از سر کنجکاوی هم نمی‌پرسد مهمان‌ات کیست. حالا شاید توی دل‌تان بگویید خب هنر کرده‌اید ولی من هنوز می‌بینم آدم‌هایی که ایمیل‌ و مسیج‌های هم‌دیگر را چک می‌کنند، وبلاگ هم را می‌خوانند و طرح دعوی می‌کنند، از یکی می‌خواهند که اسکرین‌شات اینستاگرام کسی را برایشان بفرستد و هزار کار رقت‌انگیز دیگر. لبه‌ی دیگر خانواده‌ی کوچک و مستقل‌ من اما علی‌رغم فاصله‌ی جغرافیایی، اتصال محکم بی‌نهایت عجیب است. یعنی از همان‌تاریخ که بالا گفتم یاد گرفتیم که حواس‌مان به‌هم باشد ولو در چین. و هست و لذا من دیگر گول خانواده‌ی گرم هفت‌هشت‌نفره‌ی کنار سفره‌ی افطار شبکه‌ی یک سیما درحال آش‌رشته بلعیدن و آقاجون/خانوم‌جون گفتن را نمی‌خورم چون به‌چشم خویشتن دیدم که صف طویل خواهربرادری‌ها گاهی در شکلی از بی‌تفاوتی‌ست که بودن و نبودن را صرفا یک‌تکه سنگ‌قبر معلوم می‌کند.

***
از یک‌تاریخی به‌بعد زندگی من یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدم خیلی مستقل باشم. یعنی یک‌صبحی بیدار شدم و دیدم ته‌ته‌اش خودم باید بروم مانتو بخرم و کسی نباشد که نظرش را جلوی اتاق پرو بپرسم یا اگر مسموم شده‌ام باید یک‌طوری لباس بپوشم و خودم را به بیمارستان سر خیابان برسانم یا دوروزی را کنار توالت‌فرنگی سرکنم تا بدن خودش سم‌زدایی کند که معمولا گزینه دوم انتخاب می‌شد. حالا این را عمومیت بدهید به‌همه‌ی تعمیرها و خریدها و مهمانی‌ها و سینماها و تئاترها و ال‌باقی. لیست‌ام فقط یک‌کسری داشت همیشه و آن تنهایی رستوران رفتن بود که آن‌هم اخیرا تیک خورد و به‌تاریخ پیوست.

***
از یک‌تاریخی به‌بعد زندگی من یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدم خیلی مستقل باشم. اما یک‌چیزی تغییر نکرد و آن غرور و یک‌دندگی‌ام در کمک‌خواستن بود (هست). مثلا اگر در همان حال کنار توالت‌فرنگی دوستی تکست می‌داد که چطوری، می‌گفتم خوبم و بعد عق را می‌زدم. یعنی آن بندانگشتی مغرور درونی از آن تاریخ به‌بعد نخواست در وجودم کم‌کم حذف شود که باباجان کمک‌خواستن اشکالی ندارد و «چیزی از ارزش‌های ما کم نمی‌کند». این‌یکی هنوز مشمول گذشت زمان نشده، درست نشده، یک‌گوشه افتاده بی‌تعمیر. نگاه که می‌کنم می‌بینم تمام این‌مدت بعداز کودتا، اگر جایی گیر کردم و زخمی خوردم، اگر به‌دنبال‌اش کمکی بوده، صرفا به‌این دلیل رخ داده، اتفاق افتاده که آن آدم‌ یا آد‌م‌های روبه‌رو حواس‌شان به‌من بوده یا اصرار داشته‌اند که باشند و یا در یک‌مورد اخیر خیلی خشن گفته‌اند «که تو غلط می‌کنی در فلان مهمانی نباشی! می‌آیم دنبال‌ات». می‌خواهم بگویم همیشه و همیشه من دقیقا مدیون خانواده و همین تعداد بی‌نهایت محدود دوستانی بوده‌ام که این‌قدر من را از بر کرده‌اند، حفظ بوده‌اند که بدانند متاسفانه مغرورتر از آن‌ام که کمک بخواهم. این دودسته‌ی عزیز، کنار کارما را همین‌طور خودخواه و مزخرف دوست داشته‌اند؛ فهمیده‌اند که من اگر درحال غرق‌شدن هم باشم، آن‌ها باید دست‌شان را دراز کنند و نجات‌ام بدهند. 

***
یک‌سال بعداز کودتای 28 مرداد، انگار دوباره به‌خانه‌ام برگشته‌ام. برادرم پایه‌ی صندلی لهستانی‌ را تعمیر کرده و یک‌هارد دوترابایتی پر از کلاسیک‌هایی که نداشتم را گذاشته روی میز کار. مادرم روی پیغام‌گیر گفته که به مدیر ساختمان تذکر داده گارد ورودی حیاط را هرشب ببندد و یکی از آن معدود دوستانی که مرا با بد و خوب دوست دارد، تلگرام زده که شب می‌آید دنبالم برویم دور بزنیم و دستم که می‌رود بنویسم بگذاریم بعدا، اضافه می‌کند «شات‌آپ. ده اونجام».

***
از بعداز کودتا زندگی من یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدم خیلی مستقل باشم. سخت بود. خیلی. دهن‌ام سرویس شد. حساب بانکی‌ام فرو رفت، ماشین‌ام به تاریخ پیوست و جلسه‌های تراپی دوبرابر شد و دیوار ستبر اعتمادم برای همیشه ترک برداشت. یک‌چیز اما هیچ‌وقت تغییر نکرد و آن غرور و یک‌دندگی‌ام در کمک‌خواستن بود. می‌دانم باید تعمیرش کنم، می‌دانم یک‌روز باید این گارد «خودم می‌توانم» را کنار بزنم تا خودم و بقیه راحت‌تر نزدیک‌ام شوند اما تا آن‌موقع ممنونم از خانواده‌ام، ممنونم از معدود دوستانم و ممنونم از وبلاگم که تمام این‌مدت رگ و پی‌ام را خوب بلد بودند و غرورم را هیچ‌وقت «به‌هیچ بهایی» نشکستند.



* «رادیو بندر تهران» چندروز پیش این اپیزود را خواند و دیدم چه حال خوب فعلی‌ام حاصل همان کودتا بوده، همان 28 مرداد، همان انگشت وسط نشان دادن به همان جریان تفِ سربالا.
Read the whole story
nasila
87 days ago
reply
از بعداز کودتا زندگی من یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدم خیلی مستقل باشم. سخت بود. خیلی. دهن‌ام سرویس شد. حساب بانکی‌ام فرو رفت، ماشین‌ام به تاریخ پیوست و جلسه‌های تراپی دوبرابر شد و دیوار ستبر اعتمادم برای همیشه ترک برداشت. یک‌چیز اما هیچ‌وقت تغییر نکرد و آن غرور و یک‌دندگی‌ام در کمک‌خواستن بود. می‌دانم باید تعمیرش کنم، می‌دانم یک‌روز باید این گارد «خودم می‌توانم» را کنار بزنم تا خودم و بقیه راحت‌تر نزدیک‌ام شوند اما تا آن‌موقع ممنونم از خانواده‌ام، ممنونم از معدود دوستانم و ممنونم از وبلاگم که تمام این‌مدت رگ و پی‌ام را خوب بلد بودند و غرورم را هیچ‌وقت «به‌هیچ بهایی» نشکستند.
Share this story
Delete

دیشب:اگر در ترکیب جاروپارو کردن، جارو را جارو و پارو را جمع‌وجور درنظر بگیریم، ج...

1 Comment and 2 Shares
دیشب:
اگر در ترکیب جاروپارو کردن، جارو را جارو و پارو را جمع‌وجور درنظر بگیریم، جارو و پارو کرده‌ام، اما اگر پارو را گردگیری بدانیم، پارو مانده برای فرداشب که دوشنبه باشد. سه‌شنبه مهمان‌های ما می‌رسند. سرشبی هم یک کاسهٔ بلوری افتاد روی سرامیک کف آشپزخانه و هزارتکه شد و مجبور شدم دوباره از زیر کابینت‌ها تا سقف اتاق‌ها را جارو کنم. انصاف نبود. چی منصفانه‌ست که این یکی باشد! دوست دارم عارف‌مسلک باشم و یقین بدانم که برگی بی‌حکمت نمی‌افتد ولی بشر بی‌دروپیکری هستم دارای اعصاب و حواسی که آستانهٔ تحملی دارد پس انتظار ندارم مثلا وقتی خسته، پا فشار دادم روی سیم‌جمع‌کن جارو و جمع‌وجورش کردم و گذاشتمش جای سختی که برای جاروبرقی در خانه در نظر گرفته‌ایم، صدای شکستن کاسه بیاید و از سر نو. حالا این مثالی دم‌دستی بود، ولی واقعا یک‌جاهایی انصاف نیست.
Read the whole story
nasila
90 days ago
reply
. انصاف نبود. چی منصفانه‌ست که این یکی باشد! دوست دارم عارف‌مسلک باشم و یقین بدانم که برگی بی‌حکمت نمی‌افتد ولی بشر بی‌دروپیکری هستم دارای اعصاب و حواسی که آستانهٔ تحملی دارد
Ayda
85 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

دیشب تو مهمونی، بعد از مدت‌ها همون دوست‌مو دیدم که به خاطر پرگویی‌هاش رابطه‌مو ب...

1 Comment
دیشب تو مهمونی، بعد از مدت‌ها همون دوست‌مو دیدم که به خاطر پرگویی‌هاش رابطه‌مو باهاش قطع کرده بودم. این دوستم (چه من خوشم بیاد ازش چه نیاد) یکی از توانمندترین آدم‌هاییه که می‌شناسم، و بسیار قابل اعتماد. از قضا تو پروشژه‌ی جدیدی که داریم شروع می‌کنیم می‌تونه خیلی برامون مفید باشه. ولی نکته این‌جاست که تیپ شخصیتی‌ش رو اعصاب منه. و جالب اینه که تا دیشب که تو مهمونی ببینمش، مغزم کنار گذاشته بودش به کل، و وقتی داشتم دنبال فلان آدم می‌گشتم برای پروژه، حتی یه لحظه هم یاد این دوستم نیفتاده بودم.

بعد با خودم فکر کردم این آدم دوست قدیمی چندین و چندساله‌ی منه. تو دوره‌ای از زندگی رفت رو اعصاب من، اونم به خاطر «پرگویی»، که من تازه دچار دردهای میگرنی شده بودم که اون موقع نمی‌دونستم میگرنه، مدام سردرد داشتم، زندگی‌م مختل شده بود، کاملاً عصبی بودم، مضحک‌تر از همه این‌که چون به واسطه‌ی سردرد هیچ کار مفیدی نمی‌تونستم بکنم دوباره شروع کرده بودم گیلمور گرلز دیدن، تو اون سریال همه دارن فقط بی‌وقفه حرف می‌زنن حرف می‌زنن حرف می‌زنن و یحتمل این هم مزید بر علت شده بود، اگرشن من رو بالا برده بود. لذا یه حجمی از خشونت و عصبانیت داشتم نسبت به تمام عوامل دور و برم در اون چند ماه، که یکی‌ش همین آدم بود که بعد از چند سال دوباره سر و کله‌ش تو بد موقعی پیدا شده بود. رانگ تایم رانگ پِلِیس کذایی. منم پرونده‌شو بسته بودم گذاشته بودم کنار.

حالا این ماجرا یه روی دیگر سکه هم داره‌ها. از اون طرف برای منی که آدم غریزی‌ام معمولاً، این‌جوریه که غریزه‌م معمولاً اشتباه نمی‌کنه. وقتی غریزه‌م می‌گه آبم با این آدم تو یه جوب نمی‌ره، نمی‌ره. حالا بخوام بهش زمان بدم تا با دلیل و مدرک بهم ثابت شه، اشتباه استراتژیکه به زعم خودم. ولی خب، آدمه دیگه، یه وقتایی هم مثل امروز صبح، دو دل می‌مونم بین تشخیص سره از ناسره.
Read the whole story
nasila
99 days ago
reply
از اون طرف برای منی که آدم غریزی‌ام معمولاً، این‌جوریه که غریزه‌م معمولاً اشتباه نمی‌کنه. وقتی غریزه‌م می‌گه آبم با این آدم تو یه جوب نمی‌ره، نمی‌ره. حالا بخوام بهش زمان بدم تا با دلیل و مدرک بهم ثابت شه، اشتباه استراتژیکه به زعم خودم.
Share this story
Delete

نوشته‌ای مرتبط با قسمت سوم: اختلافات خانوادگی بر سر حجاب – Telegraph

1 Comment

نوشته‌ای مرتبط با قسمت سوم: اختلافات خانوادگی بر سر حجاب

نوشته‌ی زیر بعد از انتشار قسمت سوم رادیو مرز که موضوعش اختلافات خانوادگی سر حجاب بود به دستم رسید. خوشحالم که راوی این نوشته از زاویه‌ای تازه (که تقریبا در پادکست غایب بود) به موضوع نگاه کرده، کاری که آرزو دارم کسان دیگری هم انجام دهند، اگر صدای خود را در موضوعاتی که رادیومرز به سراغشان می‌رود، غایب می‌بینند.

***

روایت روایت می‌آورد. این متن واکنشی است به شنیدن اپیزود آخر پادکست رادیو مرز، حجاب در خانواده، و روایتی شخصی در ادامه آن پاره‌روایتها. متاسفانه، برای اجتناب از عواقبی، بدون نام نویسنده منتشر می‌شود اما پر از نشانه‌ها و جزئیات واقعی و شخصی است.  

*

حجاب برای من، و خیلی‌های دیگر مثل من، میراث خانوادگی بود. میراث هر دو خانواده مادری و پدری که ربط چندانی به حکومت اسلامی هم نداشت و عمرش از این حرفها بیشتر بود. حکومت اسلامی احتمالا فقط به زنهای خانواده من کمک کرده بود شبیه مادرهایشان از مدرسه و دانشگاه رفتن محروم نشوند. از چهار دختر پدربزرگم تنها مادرم، دختر آخر، توانسته بود دیپلم بگیرد چون شانسش زده بود و چند سالی قبل از انقلاب خانم مجتهده‌ای در شهرشان برای دخترها مدرسه مذهبی خصوصی (ملی) باز کرده بود. پدربزرگم، حسابدار یک شرکت ریسندگی، مرد کت‌شلوار کراواتی خوش‌تیپی بود که هرگز امکان نداشت از سر و ظاهرش تشخیص بدهید در خانه‌اش چادر برای دختر پنج ساله هم اجباری است. قدیمی‌ترین خاطره‌ام از حجاب وقتی است که چهار-پنج ساله‌ام. پنج صبح یک روز پاییزی می‌رسیم شهر اجدادی. جلو خانه‌ پدربزرگ و مادربزرگم از تاکسی ترمینال پیاده می‌شویم. مست خوابم و به زور روی پاهایم می‌ایستم. مامانم از توی کیفش چادر گل‌گلی کودکانه‌ای درمی‌آورد و می‌اندازد سرم. که باباجون چیزی بهم نگوید.

حجاب میراث مردهای خانواده من بود که به من و بقیه زنها ارث رسیده بود و بی هیچ حرف و جدلی قانعمان کرده بود مهمترین وظیفه‌مان این است که بین تنمان و لمس و نگاه مردانه‌ای که گستاخانه در فضا منتشر بود سد بسازیم. هر چه ضخیم‌تر و پوشاننده‌تر، بهتر. در شهر و خانه خودمان،‌ تا یک روز قبل از تولد نه‌ سالگی قمری‌ام اجازه داشتم بی‌حجاب باشم. خودم زودتر روسری سرم کردم. طرح محوی از یک روسری صورتی یادم است که زیر گلو گره می‌زدم. حجاب برایم نشانه بزرگسالی بود. مثل سواد داشتن، مثل دستهای نرم و تپل وکوچک نداشتن، یا النگو دست کردن. با همه وجود کوچکم دلم می‌خواست زودتر و زودتر بزرگ شوم. یازده ساله بودم که گفتم می‌خواهم چادر سرم کنم. پدر و مادرم مخالف بودند چون فکر می‌کردند زود چادری شدن باعث می‌شود زود هم ازش زده بشوم. اما حقیقت این بود که انتخابی نبود. تهش باید چادری می‌شدی، حالا یک سال این ور یا آن ور. من می‌خواستم زود بزرگ شوم. مذهبی بودم و به خاطر مذهبی بودنم تشویق و تأیید می‌شدم. دختر خوبی بودم. می‌خواستم  دختر خوبی باشم.

شش سال چادر سرم کردم. هفده ساله که بودم، بعد از چند ماه دعوا و کشمکش با پدرم و کمتر مادرم، چادر را گذاشتم کنار. پدرم می‌گفت دارم اعتقادی را که شصت سال باهاش زندگی کرده زیر سوال می‌برم. پررو شدم و گفتم نمی‌خواهم شصت سال با اعتقاد او زندگی کنم. سه-چهار سال روسری عقب و جلو رفت. بیست‌وسه سالم بود که برای اولین بار در جمعی روسری‌ام را برداشتم. تا یکی دو سال بعدش در این جمع حجاب نیم‌بندی داشتم در آن یکی نه و در جمع‌های خانوادگی روسری‌ام را می‌کشیدم جلو. بیست‌و‌شش سالم بود که ازدواج و مهاجرت کردم و حجاب از زندگی روزمره‌ام، و کمی بعد از بازنمودهای مجازی‌اش، حذف شد. بیست‌وهشت سالم بود که مادرم را مجبور کردم به روی خودش بیاورد که می‌داند من حجاب ندارم: عکسی را که توش با موی باز و پیرهن بی‌آستین روی تپه‌ای نشسته‌ام قاب کردم و بهش هدیه دادم. امسال، در سی‌سالگی‌ام، پدر و مادرم به خانه‌ام در اروپا آمدند و من را همان طوری که هستم دیدند. بابا بالاخره پذیرفت.

هنوز در جمع‌‌های خانوادگی حجاب دارم با این که اغلبشان می‌دانند بی‌حجابم – اسمم را گوگل می‌کنند، به صفحات مجازی کاری و شخصی‌ام می‌رسند،‌ مادرم را سرزنش می‌کنند و تهدیدش می‌کنند که رابطه‌شان را قطع خواهند کرد-. تا جایی که بتوانم در هیچ جمع خانوادگیی حاضر نمی‌شوم.

*

در اغلب روایتهایی که شنیده‌ام مبارزه بر سر حجاب (و در سطح وسیع‌ترش مذهب) جنگی بیرونی است. جنگ با خانواده و حکومت و جامعه. من اما به علاوه همه اینها، و بیشتر از همه اینها، از جنگ فرساینده و طولانی درونم رنج کشیدم. بعید می‌دانم استثنا و اقلیت باشم. برای خودم که حرف زدن از آن جنگ درونی خیلی سخت‌تر است. از این که من هم یک روز آن ور خط بودم. من هم یک ظهر تابستان توی شل‌حجاب را که شبیه حالای منی نگاه کرده‌ام و توی دلم به خودم آفرین گفته‌ام. بارها و بارها به برداشتن چادر و روسری فکر کرده‌ام و شب خواب دیده‌ام جلوی مردهای غریبه لختم و دنبال یک چیزی می‌گردم خودم را بپوشانم. عکسهای بی‌حجاب دوستهام را با اشتیاقی بدوی و گناه‌آلود نگاه کرده‌ام. اولین بار که بدون چادر از خانه بیرون رفته‌ام احساس کرده‌ام سردم است. احساس کرده‌ام همه نگاهم می‌کنند. اولین بار که مرد غریبه‌ای من را تصادفی بدون روسری دیده، وقتی که دیگر مدتها بود اعتقادی برایم نمانده بود، انگار عقرب نیشم زده باشد به خودم پیچیده‌ام. دخترِ توی مهمانی که دستش گوشه پیراهنش است و هی پایین‌ترش می‌کشد؛ زنی که عکسهایش در شبکه‌های مجازی یک جوری کراپ شده که نه حجاب داشته باشد نه مو؛ همه آنها من بوده‌ام و بارها و بارها آدمها- اغلب مردها- مستقیم و غیرمستقیم مسخره‌ام کرده‌اند که تکلیفم با خودم معلوم نیست. روسری را که برداشته‌ام مدتی طول کشیده تا رویم بشود مانتو را هم در بیاورم. اولین بار که با اصرار شوهرم در خیابانهای استانبول پیراهن کوتاه پوشیده‌ام دلم می‌خواسته پاهای لختم را گل بگیرم که کسی نبیندشان. چندین سال طول کشیده تا بالاخره بتوانم گاهی هم به بدنم هشیار نباشم. این حجم و حضور را نبینم. هنوز، همیشه،‌ تلاش می‌کنم کمترین جا را بگیرم. کم‌رنگ‌ترین باشم.

*

برای من کنار گذاشتن حجاب، که بخشی از ماجرای بزرگترِ بی‌دین شدن بود، بیشتر از همه با دو چیز گره خورده بود: حریص بودم و می‌خواستم همه جا باشم؛ مردهایی را دوست داشتم. تا مدتها از این که چرا دین و مشتقاتش را نه پس از مطالعات و مکاشفات فراوان که به خاطر بدوی‌ترین غریزه‌هایم کنار گذاشته‌ام شرمنده بودم: چون از چیزی که توی دست و پام گیر می‌کرد خسته شده بودم؛ چون می‌خواستم مردی که دوستش داشتم موهام را نوازش کند؛ چون می‌خواستم بتوانم بدون این که آدمها مثل جن‌زده‌ها نگاهم کنند در فلان جلسه ادبی بنشینم و داستان بخوانم.

حجاب من را در ذهن آدمها می‌راند توی طبقه فکریی که متعلق بهش نبودم. شانزده ساله بودم و عاشق نوشتن. می‌رفتم مجله کارنامه کلاس داستان‌نویسی. چادری بودم و آنجا، جایی که آدمها آن مدل ادبیاتی را که من دوست داشتم خلق می‌کردند، همه، -به جرأت همه به جز معلم کلاس- عجیب و کمی با دلهره نگاهم می‌کردند. مدیر مؤسسه اولین بار که با تصویر من مواجه شد داشت از دم کلاس رد می‌شد. خشکش زد. برگشت دوباره نگاهم کرد و رفت. به آن فضا کاملاً بی‌ربط بودم و می‌دانستم اما کله‌خر بودم. با خودم قرار گذاشته بودم تا وقتی کسی توی رویم چیزی نگفته ذهن‌خوانی نکنم. نمی‌کردم. دلم به معلم کلاس خوش بود که حواسش بهم بود. تا هفده سالگی این احساس بی‌ربطی به فضا را با خودم همه جا بردم: به کلاس آلمانی که زن هم‌کلاسی توی صورتم گفت حالش از هر چه چادر و چادری است به هم می‌خورد؛ به کلاس فرانسه که معلم شوخ‌طبع بهم می‌گفت La femme au chaperon noir، «زن شنل‌سیاه». بی‌پروایی نوجوانی به کارم می‌آمد. حالا اگر بود نمی‌توانستم. نمی‌رفتم.

 اولین باری که حجابم را عامدانه برداشتم هم در جلسه داستان‌نویسی سالهای بعدمان بود. جلسه در خانه یکی از بچه‌های قدیمی برگزار می‌شد و فضایش غیررسمی بود. مثل هزار و یک جمع دیگری که تا حالا تجربه کرده بودم، اول ماجرا حضورم فضا را مبهم می‌کرد. آدمها نمی‌دانستند باهام دست بدهند یا ندهند. با اسم کوچک صدایم بکنند یا نکنند. روسری نیم‌بند من مجموعه خیلی بزرگی از معانی را در ذهنشان فعال می‌کرد. نامعلوم بودم. دست می‌دادم. خجالتی بودم. روسری‌ام می‌افتاد. میگذاشتم چند ثانیه همان طور بماند و بعد برش می‌گرداندم سر جاش. چند وقتی همین طور طی کردم. مردی که دوستش داشتم،‌ و خودش هم اولین جمله‌ای که در همان جلسات بهم گفته بود این بود که «با شما می‌شه دست داد یا نمیشه؟» کمکم کرد تا با ماجرا کنار بیایم. بالاخره یک بار روسری‌ام که افتاد دیگر برش نگرداندم. تپش قلب گرفتم. کسی به روی خودش نیاورد. او هم همان جلسه موهایش را از ته زده بود. نمی‌دانم تصادفی یا نه. یکی از بچه‌ها دیر رسید. تا آمد تو نگاهی به موهای باز من و سر بی‌موی دوست‌پسرم انداخت و گفت: دوتا اتفاق بزرگ افتاده امروز.

دلم می‌خواست بزنم توی صورتش.

*

اصرار دارم بگویم حجاب میراث مردان خانواده‌ام بود و فقط روی گرده‌هایم سوار نشده بود، در کل وجودم منتشر بود. اصرار دارم بگویم حجاب فقط روسری نبود، کلیت چارچوب محدودکننده‌ای بود که به تاریخچه‌ بدن من شکل داد، چارچوبی که کارآمدی‌اش بیشتر از همه مدیون این بود که محتسبش را در وجود خودم گماشته بود. اختیار و انتخاب دیگران را زیر سوال نمی‌برم اما فکر می‌کنم مهم است یادآوری کنم که یک جایی مجبور بودم فکر کنم انتخاب خودم بوده که این شکلی باشم. خیلی وقتها آن قدر صدای جنگ درونم بلند بود که کار اصلا به نگاههای سرزنشگر دیگران و دلخوری پدر و «منو کفن کنی موهاتو بکن تو»ی مادر نمی‌رسید.

معتقدم یکی از مهمترین کارکردهای روایت‌گری ترغیب به روایت است. روایت‌ روایت می‌آورد و جزئیات همدلی‌‌برانگیزند. ازدیاد روایت‌ها «مسأله» می‌سازد و پیچیدگی مسأله را آشکارتر می‌کند. انکارِ «اولویتِ» مسأله‌ای که راویان بسیاری دارد سخت‌ است.

هدفم از این روایت روضه‌خوانی و حماسه‌سازی از رنج‌های شخصی‌ام نیست. می‌دانم که می‌شد کمتر بترسم و کمتر فرسوده شوم؛ که کماکان یکی از خوشبخت‌ترین‌ها بوده‌ام چون خانواده‌ام با وجود همه اختلاف‌های فکری هیچ وقت حمایتشان را ازم دریغ نکردند؛ همیشه آخر سر مهر پدری و مادریشان به اعتقاداتشان چربیده و بالاخره بدون این که به صورت هم چنگ بکشیم با هم کنار آمده‌ایم.

اما داستان تمام نشده، حتی حالا هم که دیگر نه تکلیفم نامعلوم است، نه احساس گناهی دارم و نه شرمنده چیزی هستم.

اگر تمام شده بود می‌توانستم اسمم را بالای این متن بنویسم.



Sent from my iPhone
Read the whole story
nasila
118 days ago
reply
بارها و بارها به برداشتن چادر و روسری فکر کرده‌ام و شب خواب دیده‌ام جلوی مردهای غریبه لختم و دنبال یک چیزی می‌گردم خودم را بپوشانم. عکسهای بی‌حجاب دوستهام را با اشتیاقی بدوی و گناه‌آلود نگاه کرده‌ام. اولین بار که بدون چادر از خانه بیرون رفته‌ام احساس کرده‌ام سردم است. احساس کرده‌ام همه نگاهم می‌کنند. اولین بار که مرد غریبه‌ای من را تصادفی بدون روسری دیده، وقتی که دیگر مدتها بود اعتقادی برایم نمانده بود، انگار عقرب نیشم زده باشد به خودم پیچیده‌ام
Share this story
Delete
Next Page of Stories