32 stories
·
8 followers

گربه‌ای زخمهایش را می‌لیسد

1 Comment
دو روز ناگوار داشتم. آن‌قدر بد که افسردگی‌ام به‌شدت برگشت و هر دو روز با یکی از نشانه‌های اولیه افسردگی که گریه بی‌دلیل زمان بیدارشدن از خواب است، گذشت.
امروز همان‌طور که گریه می‌کردم و صبحانه می‌خوردم، دیدم اگر به خودم کمک نکنم ممکن است ادامه‌دار شود. از خانه زدم بیرون. به مقصد آرایشگاه و خرید. 
خیابان نفت شلوغ بود و جای پارک به‌سختی پیدا شد. یک خانم مسن همان‌جا ایستاده بود و تکان نمی‌خورد. دخترش به‌دنبال ماشینی بود که سوارشان کند و برای همه اتوموبیل‌های گذری دست تکان می‌داد. خلاصه خانم مسن با سختی و اکراه جابجا شد و من پارک کردم. 
ماشین را قفل کردم و دیدم خانم خیلی به‌سختی سرپا ایستاده و دخترش قیافه‌ای مستاصل داشت. گفتم سوار شوید تا برسانمتان. گفتند مگر می‌خواهید بروید؟ گفتم نمی‌خواستم ولی الان کار مهمی ندارم، ترجیح می‌دهم شما را برسانم. 

همایون شجریان گوش می‌دادم و دلم گرفته بود. سوال کردم صدای موسیقی اذیتشان نمی‌کند؟ دختر جواب داد که آن‌قدر مصیبت داریم که به این یکی دیگر فکرمان نمی‌رسد. 

توی یکی از کوچه‌های ظفر خانه‌شان بود. سر کوچه بن‌بست معذرت‌خواهی کردم که چون کوچه تنگ است نمی‌توانم داخل بروم. چند قدم بیشتر نبود. مادر مسن با صدایی که درست متوجه نشدم چیزی گفت. دخترش گفت مادرم می‌گوید لطفا ما را دم در خانه بگذار. گفتم باشد. یاد مادرم افتادم که گاهی سه‌قدم هم برایش ناممکن می‌شود.
دلم که افسرده است، یک چیزهایی حالم را بهتر می‌کند. مثلا راه‌رفتن در یک هوای پاییزی و باران. یا کمک به آدمها و خرید کتاب.
امروز نه هوای خوبی بود و نه دوست داشتم کتاب بخرم.

رفتم آرایشگاه. و بعد خواستم بروم مجتمع پایتخت برای گوشی جدیدم که طبق معمول هدیه دایی است، کاور بخرم. 
حوصله‌ نداشتم. گفتم کاور با کاور فرقی ندارد. رفتم همان "نگین ظفر" که دم دست بود. برای اولین‌بار به‌هیچ مغازه‌ای نگاه نکردم. کاور و گلس را خریدم و خارج شدم.

هنوز بد بودم. تمرکز نداشتم. تا ماشین صد قدمی فاصله بود. رفتم داخل مغازه روسری‌فروشی که نوشته بود: حراج. چهار یا پنج تا شال خریدم. 
باید می‌رفتم سوپر و داروخانه. دم سوپر دو تا کودک کار جلویم را گرفتند که "خاله برایمان غذا می‌خری؟" گفتم بله. بردمشان سوپر. یک‌چیزی که در مورد این دو و چند کودک کار دیگر دیده‌ام و برایم جالب است، این است که مناعت طبع دارند. 
دوتایی یک ساندویچ برداشتند و نوشابه. هرچه اصرار کردم دو تا بردارید، گفتند همین یکی برای هردویمان کافی‌ست و اجازه گرفتند که تخمه بردارند. خریدشان را حساب کردم و رفتم داروخانه. 

کماکان مغزم انگار درست فرمان نمی‌داد. مدتی‌ست که دیگر کرم‌های گران قیمتم را نمی‌خرم. برای خودم کرم معمولی می‌گیرم و برای مادرم کرم گران. حالی داشتم که انگار دلم برای خودم سوخت. مستقیم رفتم قسمت کرم‌هایی که می‌خرم و کرمم را برداشتم. چندتا شامپوی همیشگی‌ام و دو سری دارو هم خریدم. حدود یک و دویست پول دادم و زدم بیرون. 

خرید درمانی‌ در مورد من خیلی متداول نیست. ولی امروز نمی‌دانستم چکار کنم. هنوز هم نمی‌دانم. فقط دلم می‌خواست موسیقی گوش کنم، ساکت باشم و در سکوت به کسی محبت کنم. 
 خودم از خودم جدا شده بود و مثل یک فرد ثالث در صف محبت، منتظر بود. 
Read the whole story
nasila
2464 days ago
reply
خودم از خودم جدا شده بود و مثل یک فرد ثالث در صف محبت، منتظر بود.
Share this story
Delete

بازخوانی صد سال تلاش ملی: ناامیدی

1 Comment

شکستن‌ها دردناکند. شکستن‌ها اغلب با بغض و فریاد می‌آیند و به دنبال خود خشم و سوگواری می‌آورند. سوگواری برای مرگ خوشبختیی که انتظارش را می‌کشیدیم و خشم از آن شری که خوشبختی را زایل کرد و ماتم را به جایش نشاند. ما بعد از هر شکستن به زخم‌هایمان فکر می‌کنیم و می‌گوییم هرگز زخم‌هایمان را از یاد نخواهیم برد. اما واقعیت اینست که بسیاری‌مان شکست‌ها را فراموش می‌کنیم. شکستن‌ها را فراموش می‌کنیم، زخم‌ها را از یاد می‌بریم و به زندگی روزمره‌مان باز می‌گردیم. این گفته‌ها تلخ است اما قاعده زندگی بشری است. فراموشی رمز ادامه حیات ما بر روی زمین است. هیچ سیاهیی در طول تاریخ نطفه‌های تازه را در رحم مادران نکشته است. گواهش جعیتی‌ست که روز به روز افزون می‌شود.
با این حال، چیزی که از روزهای تلخ شکستن می‌تواند تا مدتها دوام بیاورد و حتی به رویه‌ای در زندگی و به بخشی از باور تبدیل شود ناامیدی‌ست. من میانسالی‌ام را می‌گذرانم و ناامیدی را تجربه کرده‌ام. ناامیدی مرگ است، فاصله‌ای میان میل به مردن و ناتوانی در به پایان رساندن زندگی. ناامیدی زندگی نباتی‌ست. ناامیدی بی‌وزنی‌ست. مهم نیست به آن چه لباسی بپوشانی، نهیلیسم، عرفان یا فردگرایی مطلق. ناامیدی پاره شدن بند رابطه با اجتماع و رابطه با آینده است. البته ناامیدی را نمی‌توان با باید و نباید و حکم دادن و بخشنامه صادر کردن کنترل کرد. اگر بیاید و اگر بر حق باشد هیچ چیز جلودارش نیست. اما می‌شود تلاش کرد در وهم ناامیدی گرفتار نشد. 
این روزها بر جمعیت ناامیدها کرور کرور اضافه می‌شود. ناامیدی‌مان دیگر ناامید یک فرد و یک گروه نیست. ناامیدی‌مان بیشتر به ناامیدی ملی می‌ماند. ناامیدها آنهایی که به امیدواری دعوتشان کرده بودند را شماتت می‌کنند و امیدوارها استدلالهایشان را در پستوی خانه‌شان پنهان می‌کنند چراکه می‌ترسند اگر خودشان یک بار دیگر منطق امیدشان را با صدای بلند بشوند تزلزل پایه‌هایش را ببینند و به احمقانه بودنش ایمان بیاورند. ناامیدها دلایل متفاوتی برای ناامیدی‌شان طرح می‌کنند. دو دسته‌اش برای من به عنوان یک داستان‌نویس علاقمند به تاریخ مورد توجه است. اول دلیل اینکه ما رویایی داشتیم که به آن نرسیدیم. و دوم اینکه بعد از صد و سیزده‌سال خواسته‌هایمان به عنوان یک ملت هنوز همان است که بود؛ قانون و عدالتخانه. هر دو در نگاه اول درست به نظر می‌آیند. اما اگر به سیاق گلشیری شک را پشت هر دوتایشان بیاوریم و طرح سوال کنیم، جوابش دیگر به راحتی بار اول تایید درستی این دو گزاره نیست.
آیا ما در رسیدن به رویای ملی‌مان ناکام مانده‌ایم. و آیا علیرغم تلاش مداوم تاریخی‌مان دائم به همان نقطه صفر کذایی بازگشته‌ایم و بازمی‌گردیم؟ 
سوال اول را با شکی در رویای ملی طرح می‌کنم. آیا ما در تاریخ بیداری مدرنمان که من ابتدایش را فعلا انقلاب مشروطه می‌گذارم ( گو اینکه به باور خودم به ابتدای دوره صفوی برمی‌گردد) چیزی به نام رویای ملی یا رویاهای ملی داشته‌ایم. رویاهایی که از حد شخص، گروه یا طبقه خاصی فراتر رود و فراگیر شود. اگر رویای ملی داشته باشیم باید ردش را کجا ببینیم؟ جوابم اینست: به گمانم رویای ملی باید در سه سطح دیده شود؛ در سطح اول تمامیتش، کامل و شفاف باید در رساله‌های متفکران یک سرزمین دیده شود. نه در یک یا دو رساله بلکه در رفت و برگشت یک اندیشه، بالندگی‌اش و نقدش در اسناد مختلف و در بازه زمانی معنادار. در سطح دوم شکل بروزش و چگونه بودنش باید در آثار ادبی و هنری روشنفکری آن سرزمین دیده شود؛ بیشتر هم در رمان. رمان بر خلاف داستان کوتاه و بر خلاف همه انواع دیگر هنر نه یک برش از یک واقعیت یا یک رویا که تصویری کلی و کلان از نوعی نگاه به جهان هستی‌ست. رمان است که می‌تواند مانیفست یک رویا را به نمایش بگذارد.اگر بخواهم نمونه‌های تاریخی برای مورد دوم بیاورم می‌گویم رگتایم، می‌گویم لیدی چترلی، می‌گویم جان شیفته. بالاخره در سطح سوم، رد این رویای ملی باید جسته و گریخته در زندگی عامه دیده شود. گوشه‌ای در موسیقی پاپ، گوشه‌ای در داستان‌های پاورقی، بخشی در قصه‌های کودکان، در تکه‌کلام‌های مصطلح، در مد لباس و چیدمان خانه و تعریف افراد از آدم‌های جذاب، آدم‌های دوست‌داشتنی، آدم‌های ستایش‌برانگیز، به عبارتی در ذائقه زیبایی مردم.
چنین رویایی در تاریخ صد سال گذشته‌مان در شکلی ناقص و کم‌توان کم و بیش در دوره‌هایی وجود داشته است. رویای سرزمینی که آباد باشد. سرزمینی که لایق گذشته پرافتخارش باشد. سرزمینی که قدرتمند باشد. سرزمینی که در آن عدالت حکمفرما باشد. سرزمینی که در بند استعمار و استثمار نباشد. سرزمینی که در بند استبداد نباشد. اینها چیزهایی‌ست که در خوانش من کم و بیش در ادبیات روشنفکری‌مان دیده می‌شود. اما من در همان ادبیات ایرانی قصه‌ای اتوپیایی نخوانده‌ام. روایتی که بگوید وقتی کشور و ملت از بند استبداد و استعمار و استثمار رست چگونه سرزمینی می‌شود. نظام قدرتش چطور کار می‌کند، اخلاقیاتش چه می‌شود، روابط انسانی‌اش چطور تعریف می‌شود، نسل جوانش چطور تربیت می‌شود. رویای ملی ما - تا آنجا که من جستجو کرده‌ام- سر و شکل یک رویای ملی را ندارد. یا بیش از اندازه کلی و خام و بی‌در و پیکر است یا بیشتر شخصی یا بعضا محدود به جماعتی خاص است. اما ضعف رویای ملی به گمانم فقط در این نیست که ابتدایی و بی و سر و شکل است. فرض کنیم رویای ملی سر و شکل‌داری هم داشته باشیم. در رسیدن به رویای ملی اولین گام خلق رویایی‌ست - بگذارید بگویم خلق قصه‌ای‌ست- که بتواند بیشترین تعداد آدم‌های یک سرزمین را با خودش همسو کند. به عبارتی خلق قصه‌ایست که آدم‌ها بخواهند بخشی از تحققش باشند. گام بعدی به زمین آوردن رویاست. رویا از جنس تصورات است. رویاها الزاما عقل‌گرایانه یا منطق‌گرایانه نیستند. رویاها تصویر ما از سرزمینی هستند که فکر می‌کنیم در آن خوشبخت و رستگاریم. ساختن رویاها خودش توانی می‌طلبد. اما توان بیشتر آنجا ضرورت پیدا می‌کند که ببینیم چطور می‌توانیم از یک رویای دوردست، یک زندگی قابل دسترس بسازیم. چطور برای به زمین آوردنش از آسمان خیالات، جرح و تعدیلش کنیم و برای آن نسخه جرح و تعدیل شده بستر سازی کنیم. برای این کار به مشارکت ملی نیاز داریم. برای اینکار نیاز داریم رویا را بیش از همیشه به عرصه عمومی بیاوریم و در موردش حرف بزنیم. برای این کار نیاز داریم دائم رویا را نقد کنیم، از زوایای مختلف به آن نگاه کنیم و نظر دیگران را در موردش بپرسیم. برای این کار نیاز داریم سهم همه را - حتی آنانی که رویایمان را دوست ندارند- در دنیای نو ببینیم. برای این کار نیاز داریم از رویایمان مراقبت کنیم. آیا - اگر رویایی داشته‌ایم- تلاش کرده‌ایم آن را از آسمانی بودن به هیات زمینی بودن دربیاوریم. به گمانم بزنگاههای تاریخی‌ای هست که می‌گوید گروه‌هایی کم و بیش به رویایی مشترک فکر می‌کردند. سال ۱۳۹۲، سال ۱۳۷۶، سال ۱۳۵۷، ۱۳۳۲، ۱۳۲۰، ۱۳۰۰، ۱۲۸۴ اما اینکه رویایمان چقدر ملی بود یا توانستیم ملی‌اش کنیم و چقدر توانستیم زمینی‌اش کنیم برای من جای سوال است. دقیق‌تر بگویم بی‌آنکه وجود یک رویای ملی و تلاش برای به منصه ظهور رساندنش را با اطمینان رد کنم، در بودن این رویا و در تداوم تلاش برای به منصه ظهور رساندنش شک دارم. و اگر این شک به جا باشد آنوقت گزاره «ما در رسیدن به رویای ملی‌مان ناکام مانده‌ایم» دیگر گزاره درستی نخواهد بود. 
اما سوال دوم که برای خودم از سوال اول واضح‌تر است اینست که آیا خواسته‌های ما همچنان بر مدار صفر می‌گردد. جوابش برای شخص من منفی‌ست. ما در طول صد و سیزده سال گذشته تغییر بسیاری کرده‌ایم. از سرزمینی با بیش از هفتاد درصد بی‌سواد به سرزمینی با بیش از هشتاد و پنج درصد باسواد تبدیل شده‌ایم. از سرزمینی با روستاهای غیرقابل دسترس، بدون داشتن حداقل بهداشت به سرزمینی تبدیل شده‌ایم با جاده‌های بسیار، و بهداشت‌ به مراتب بالاتر، از سرزمینی بدون نهادهای مدنی به سرزمینی تبدیل شده‌ایم با تعداد قابل توجهی نهادهای مدنی، از سرزمینی به فاصله زیاد از یک ساختار سیاسی-اجتماعی دموکراتیک به جامعه‌ای تبدیل شده‌ایم با نشانه‌های ضعیف اما غیرقابل انکاری از یک ساختار دموکراتیک. ما تغییر کرده‌ایم. در بعضی ابعاد تغییراتمان قابل چشم‌پوشی نیست. حضور درخشان زنان در عرصه اجتماعی یکی از آنها‌ست. بهبود کیفیت زندگی درصد بزرگ‌تری از جامعه نسبت به صد سال گذشته یکی از آنهاست. کاهش مرگ و میر ناشی از بیماری‌های علاج‌پذیر یکی از آنهاست. افزایش متخصصان و افزایش توانایی کپی‌برداری یکی از آنهاست. انباشت ثروت حتی یکی از آنهاست. اگر چه فقر همچنان گسترده است اما کف فقر مثل صد سال گذشته نیست. اگر چه آموزشمان می‌لنگد اما کیفیت آموزشمان تغییر کرده است. اگرچه همچنان ناتوانیم از تولید قابل ملاحظه اما اعتماد به نفس ساختن را کم و بیش پیدا کرده‌ایم و در این شوره‌زارِ امکانات، آنجایی که امکاناتی فراهم شده محصولی هم حاصل آمده است. جای جدیدمان می‌تواند در مقایسه با بسیاری کشورها بسیار نامطلوب باشد، اما از نقطه عزیمتمان هم فاصله زیادی دارد. نقطه عزیمتی که هدایت در حوالی ۱۳۰۰ در علویه‌خانمش ترسیم می‌کند، چوبک در دهه بیست در پیراهن زرشکی‌اش نشان می‌دهد از علویه خانم به کجا رسیده‌ایم و ساعدی در حوالی دهه چهل در زنبورک‌خانه‌اش می‌گوید تلاشی که از مشروطه شروع شد در کف جامعه تا به کجا پیش رفته است. 
در این تغییر، هم ما ملت سهم داشته‌ایم، هم دولت/قدرت زمانه و هم نظام سیاسی-اقتصادی جهانی. درباره اینکه سهم هر کدام از این سه عامل در این تغییر چقدر بوده است می‌توان بحث کرد اما آنچه به گمانم قابل انکار نیست اینست که ما از نقطه عزیمتمان در انقلاب مشروطه فاصله زیادی گرفته‌ایم. برای من این ادعا که ما همچنان در همان نقطه ایستاده‌ایم قابل  پذیرش نیست اما می‌توانم بر مبنای خواسته‌هایی که همچنان به سیاق صد و اندی سال پیش مانده‌اند ادعا کنم اگرچه ما تغییرات زیادی کرده‌ایم اما عرصه‌هایی وجود داشته که در آن عرصه‌ها از ایجاد تغییر و از حرکت عاجز بوده‌ایم. عرصه‌هایی که تغییر در آن باید نتیجه‌اش منجر می‌شد به برآورده‌ شدن بعضی از خواسته‌های مشروطه چون قانون و عدالت‌خانه، بعضی از خواسته‌های پیش از کودتای ۳۲ و انقلاب ۵۷ چون استقلال ملی و بالاخره یکی از خواسته‌های اصلاحات؛ آزادی. اما این عرصه یا عرصه‌هایی که نتوانستیم در آن حرکتی کنیم، تغییری ایجاد کنیم و در معنایی در آن رشد کنیم کدامند و چرا در آن عرصه‌ها فلج بوده‌ایم چیزی‌ست که می‌خواهم در پست بعد در موردش حرف بزنم.
آنچه گفتم در راستای بازگرداندن امید از دست رفته نیست. قصد چنین کاری را ندارم اما اصرار دارم از هیجانات سوزناک یا حتی هیجانات امیدوارکننده بی‌پشتوانه به یک اندازه فاصله بگیریم. همانقدر از ادعای اینکه «ما تلاش می‌کنیم و نمی‌شود»  فاصله بگیریم که از امیدواری به جمله «سر آید زمستون». در عوض اصرار دارم یک بار دیگر گزاره‌ها و باورهایی که در آن شک نداریم را مرور کنیم، با عینک شک مرور کنیم. یک بار دیگر مسیر صد سال گذشته را با دقت بیشتر - نه برای تایید نظریه‌ای که پس ذهن داریم، که به دنبال فهم اینکه چرا جایی که ایستاده‌ایم مطلوبمان نیست - مرور کنیم و سعی کنیم بی حب و بغض به این سوال پاسخ دهیم که چه می‌خواستیم و چه شد. بی‌آنکه دستاوردهای قابل احترام و قابل افتخار صد سال گذشته را ناچیز بشماریم و بی‌آنکه این دستاوردها را بزرگ‌تر از آنچه هست نشان دهیم یا خیال برمان دارد که خوب آمده‌ایم و خوب رشد کرده‌ایم و جای خوبی ایستاده‌ایم. 




Read the whole story
nasila
2476 days ago
reply
با این حال، چیزی که از روزهای تلخ شکستن می‌تواند تا مدتها دوام بیاورد و حتی به رویه‌ای در زندگی و به بخشی از باور تبدیل شود ناامیدی‌ست. من میانسالی‌ام را می‌گذرانم و ناامیدی را تجربه کرده‌ام. ناامیدی مرگ است، فاصله‌ای میان میل به مردن و ناتوانی در به پایان رساندن زندگی. ناامیدی زندگی نباتی‌ست. ناامیدی بی‌وزنی‌ست. مهم نیست به آن چه لباسی بپوشانی، نهیلیسم، عرفان یا فردگرایی مطلق. ناامیدی پاره شدن بند رابطه با اجتماع و رابطه با آینده است. البته ناامیدی را نمی‌توان با باید و نباید و حکم دادن و بخشنامه صادر کردن کنترل کرد. اگر بیاید و اگر بر حق باشد هیچ چیز جلودارش نیست. اما می‌شود تلاش کرد در وهم ناامیدی گرفتار نشد
Share this story
Delete

Palliativstation

1 Comment

با گروه همکارانم رفته بودیم ناهار. در راه برگشت، من هم به نوبه خودم از فشار کار و تلاش مداومم برای ایجاد حداقلی از هماهنگی بین زندگی بیرون و درون خانه می گفتم. از نگرانی دایمی ام برای فرزندم. از دوری و کوتاهی دستم از خانواده ام، از حسرتم برای اندکی فراغت بال، از حجم جلسات پشت‌ سر هم، از انباشت کارها... جالب اینکه هر کداممان از کشوری بودیم و به نوبت  داستانی از این دست داشتیم پر آب چشم... همگیمان به جز اِلِنی. با آن زلفهای رها و چشمهای خندان و روح یونانی گرمش. رسیده بودیم وسطهای راهرو و من جمله آخرم را در وصف مشکلاتم گفتم که یکهو ایستاد روبروی ما و گفت:
شماها می دانید palliativstation کجاست؟  در بیمارستانهای تخصصی آلمان، بخشی داریم به این اسم و من دو سال آنجا بعنوان پرستار بین‌المللی کار کردم. بخش شامل اتاق هایی است راحت، پر نور، پر از عروسک یا کارت پستال یا یادگاری های ریز و درشت از هر چه که بیمار دلش میخواهد... بسیار مجهز و مدرن است و هر چه بیمار اراده کند فراهم است. بیمار هم نه بیهوش است نه در کماست نه دائما  به دستگاه خاصی وصل است. فرق آنجا با بخشهای دیگر این است که بیمار از آن ترخیص نخواهد شد! و این را خودش و اطرافیانش می دانند.  در آن دو سال، بیمارانم  اکثرا  جوان و حتی کم‌سال بودند. اکثرشان خانواده های مرفه داشتند، خانه هایی در محله های زیبا، جایی برای گذراندن تعطیلات، آدمهایی که دوستشان می داشتند، خاطراتی که دلشان می خواست تکرارش کنند، هر کدام در خانه، خیابان شهر یا کشوری، دوستانی و گوشه هایی داشتند که دلشان می خواست باز به آنجا برگردند... و نمی توانستد. به همین سادگی. چون فرصتشان بسیار کوتاه، در حد ساعت و روز بود. خب آدم آن روی یک بیمارستان را که ببیند، دست آدمهای روی تخت یا نشسته روی صندلی را که در دستش بگیرد،...نگاه میکند به خودش. به خودش که روی تقویم برای چند هفته دیگر برنامه چیده، برای فصل بعدش چکمه خریده، به فکر تابستان آینده است، به فکر بازنشستگی است، به فکر جمع و جور کردن حساب بانکی برای خرید خانه است، نقشه چیده، قسط بلند مدت بسته، برای کهنسالی اش آرزو کرده... آدم به خودش میگوید: لعنتی... لعنتی... تو امید داری به زنده بودن. تو زنده ای. داری به زندگی به شکل یک زمان طولانی نگاه می کنی. چشمت دائم به ساعت نیست. تو نه روی آن تخت دراز کشیده ای، نه عزیزی داری که آنجا روز بشمرد. لعنتی... غصه های کوچکت را بردار و از این در برو بیرون. آدم ها ، همه ما میمیریم. اما تو الان زنده ای. زندگی کن.

النی که حرف میزد و خندان بود، اما من یخ زده بودم راستش. انگار پوستم را شکافته باشد، روحم را یک تلنگری زده باشد چنان محکم که بلند بگویم آخ... تصور کردم جایی را که حتی غم از دست دادن هم توصیف هولناکی و اندوهش را نمی کند که تماشای " از دست رفتن"،  بارها غمگینانه تر است.  و دیدم همه غم های بزرگ بزرگ من چقدر کوچک، چقدر حقیرند. همه نگرانی ها و حسرتهایم، با همه طول و عرض و عمق و ارتفاعشان چقدر ناچیزند وقتی میخواهند روبروی زندگی بایستند.
Read the whole story
nasila
2514 days ago
reply
تصور کردم جایی را که حتی غم از دست دادن هم توصیف هولناکی و اندوهش را نمی کند که تماشای " از دست رفتن"، بارها غمگینانه تر است.
Share this story
Delete

OLD

1 Comment and 3 Shares

رفته بودم باشگاه که خواهرم زنگ زد. نمیدانم صحبت چطور به اینجا رسید ولی
 خاطره‎ای از کودکی خودش و نوجوانی من تعریف کرد که کاملا یادم رفته بود. خواهرم نه سالش بود و من سیزده ساله. با هم به یک مغازه‎ی قاب‌سازی رفته بودیم تا پازلی که ساخته بودیم را قاب بگیریم. مغازه پر از قاب بود و بوی چوب می‌داد. دو مرد مسن، جایی پشت قابها با هم شطرنج بازی می‌کردند. به ما گفتند تا برویم و آنجا روی مبل بشینیم و منتظر باشیم تا قاب آماده بشود. من روی مبل نشسته بودم و به دور و بر نگاه میکردم. توجه پوپک (خواهرم) به صفحه شطرنج جلب شده بود. یک‌آن نمیدانم چرا یکی از مردهای مسن به پوپک گفت که شطرنج بلدی؟ که پوپک بلد بود. گفت دوست داری بازی کنی؟ که پوپک دوست داشت.
مرد مسن، بیست دقیقه یا چیزی درآن حدود، با پوپک شطرنج بازی کرد. وقتی بازیشان تمام شد، به پوپک گفت: قبل از اینکه حرکتی بکنی نمی‌توانی به همه‌ی احتمالات فکر کنی. باید شروع کنی و بعد تصمیم بگیری.
§          
یکی از بدترین قفل‌های زندگیم را از بعد از تولد سی سالگیم تجربه کردم. نمی‌توانستم بنویسم. حالا هم نمی‌توانم. همه چیز، سر میخورد و به توده‌ی بی‌مفهومی تبدیل میشد.
قادر به توضیحش نیستم. دارم دست‌وپا می‌زنم.
چیزی که اتفاق افتاد این بود که احساس میکردم، چیزها به محتملی گذشته نیستند. اگر از من بپرسید که دقیقا چه چیزی را نامحتمل‌تر از گذشته می‌دانم، نمیدانستم.در مقام مقایسه، مادرم وقتی سی ساله بود من هفت ساله بودم. من، خودِ هفت ساله و مادر سی ساله‌ام را به خوبی به یاد دارم. مادر سی ساله من در ذهن من زن بزرگی بود. خیلی با الانش که پنجاه ساله است فرقی نمیکند. در نتیجه احساس میکردم فرق چندانی بین سی تا پنجاهم نخواهد بود.
احساس میکردم تمام شد. من و هرچیزی که میتوانستم باشم، تمام شد. از این لحظه به بعد همه چیز من، ادامه‌ی گذشته‌ام است.
بیست‌وپنج سالگی این‌طور نبود. من می‌توانستم هر کسی که می‌خواستم باشم. می‌توانستم فکر کنم که روزی نویسنده‌ی خوبی می‌شوم. دکتری هیدرولوژی می‌گیرم یا نمی‌گیرم. کد می‌زنم یا نمی‌زنم. همه را می‌توانستم انتخاب کنم.
 اما بعد تولد سی سالگیم به مرور احساس کردم مسیر، دیگر معلوم شده و انتخابی نیست.
من، در میانه‌ی علم دست‌وپا خواهم زد. نه خیلی پایین، چون به واسطه‌ی دبیرستان پادگانیی که رفته‌ام، بلدم با ماتریس‌ها کار کنم. اما نه خیلی بالا، چون دغدغه‌ی علم ندارم.
دقیقا دغدغه‌ی چه چیزی دارم؟ - هیچ و این هیچ، چیزی از جنس ملال و پلاسیدگی بود.
حقیقتش نگاه کردن به جولیانو، بیشتر ترساندتم.
جولیا، یک هفته بعد از من چهل‌ودو ساله شد. در واقع من تا بعد از تولد او متوجه سنم نشدم. روز تولدش بود که دلشوره و استرس شروع شد.
بهترین حالت چهل‌ودو سالگی را جولیانو تصور کردم و دیدم که این بهترین حالت، چقدر ناراضی و دور است.
جولیانو مرد جذابی‌ست. سری تراشیده، بدنی عضلانی، چشمانی ریز با چروک‌های کوچک. چشم‌ها حواسشان به دور و بر هستند، انگار که چیزی گم کرده باشند.
روز تولدش اصرار کرد که همه به بار برویم و او مهمانمان کند. نفهمیم در زمینه‌ی الکلی‌جات را با خودم حمل کردم و با بقیه رفتم. آنجا بود که درگیر جزییات رفتارش شدم.
مثلا، می‌دانستم که ازدواج کرده و زن و زندگی دارد. می‌دانستم که خانه‌اش در استکهلم است و از اوپسالا تا استکهلم، با احتساب توقف‌ها، یک‌ساعت راه است. می‌دانستم که هفته‌ی پیش فنلاند بوده و از فردا، به کپنهاگ می‌رود.
در نتیجه نمی،فهمیدم که اصرارش به ماندن تا دوازده شب، مستِ سگ شدن و برنگشتن به خانه، از همه عجیبتر، اصرارش به رقصیدن، چیست.
جولیانو اصلا بلد نبود برقصد، از این کار لذت خاصی هم نمی‌برد. اما اصرار داشت این کار را بکند.
این اصرار و این لذت نبردن، من را ترساند. همین حالا در کوهپایه ی سی سالگی هم در مرز احساس‌نکردن بودم، از فکر چهل سالگی خودم خفه شدم.
فکر کردم در چهل سالگی تصمیم می‌گیرم عضو گروه دف‌نوازای بشم.  سازی که از صدایش لذت خاصی نمی‌برم. کاری که نه دوستش دارم نه استعدادی در ان دارم.
به طور عجیبی یکهو از سی سالگی به چهل رسیده بودم.
به ذهنم فشار اوردم تا چهل ساله‌ی دیگری را به یاد بیاورم که زندگی خوبی داشت و از جایگاهش راضی بود. همان کاری را میکرد که میخواست. کسی را از نزدیک نمیشناختم و احساس میکردم امکان، از من دور و دورتر میشود.
ذهنم متمرکز نمی‌شد و نمیدانستم دقیقا چکار دوست دارم بکنم که نکردم.
به بقیه‌ای که می‌شناختم فکر کردم و اوضاع بدتر شد. بدتر چون کسی هم راجع‌به این چیزها حرف نمی‌زند. میدانم بقیه‌ای هم هستند که درگیر این ترسها باشند. اما انگار یک توافق دست جمعی هست برای حرف نزدن از این شکها. اگر از همین ترسها  در جمعی حرف بزنی، همه سعی میکنند با خنده به تو بگویند که بی‌خودی ترسیده‌ای و سی سالگی اول بشاشیت و شکوفایی سکسی است!! و بعد در تنهایی ناخون‌هایشان را بجوند.
§          
آن روز که با خواهرم درباره‌ی خاطره‌ی شطرنج حرف زدیم یکهو متوجه شدم که بیشتر از هرچیز دیگری  از اینکه دیگر به معجزه اعتقاد ندارم ترسیده‌ام.
این که ۱۵ سال پیش در تبریز، یک مرد ۷۰ ساله فکر کند باید با یک دختر ۹ ساله شطرنج بازی کند شهامت زیادی می‌طلبید. اینکه مردی در آن سن بتواند یک دختر ۹ ساله را به رسمیت بشناسد به فیلمهای حکمت‌آموز شباهت داشت. حقیقتا آن مروارید حکمتی که به خواهرم گفت، اهمیت زیادی ندارد. اما آن موقع  یک ماه بود که پدرم مُرده بود و مطمئنم که برای بار اول بود که بعد از فوت پدرم، کسی حضور خواهرم را به رسمیت شناخته بود. در  گرماگرم مرگ یکهویی و کفن و دفن، همه بچه‌ی کوچک را از سر راه کنار میزنند. انگار او انقدر بی‌اهمیت و ناچیز است و همه چیز انقدر از او بزرگتر است که نیازی به توضیح نبودن پدری که مرده، نیست.
قطعا همه‌ی ما خواهرم را در تمام ان یک ماه رها کرده بودیم، نه که با او حرف نزنیم اما انگار مردن پدرمان، در حد تمام شدن کره‌ی شکلی بوده، راجع‌به آن حرف نمی‌زدیم. آن وقت مرد مسن رندومی، وسط یک مغازه ی قاب سازی از نگاه پوپک فهمید که او شطرنح بلد است، دست او را گرفت و بعد از یک ماه نامرئی بودن بالاخره خواهرم دیده شد.
آن مرد غریبه و کاری کرد خود معجزه بود. دامبلدور هری پاتر بود.
اما حالا من امیدم را به هر معجزه‌ی روزمره‌ای از دست داده‌ام .نه که دنبال معجزه باشم اما نگار ذهنم پیر و خطکشی شده است. انگار پیرزنی هشتادوهفت ساله‌ام که با هیچ چیز هیجان زده نمیشود و در جواب هر چیزی میگوید من از اول هم گفته بودم!
بد تر اینکه من شهامت آن مرد را هم ندارم. اینکه بتوانم با دختر غریبه ای سر صحبت را باز کنم و به رسمیت بشناسمش برایم غیر قابل تصور است.
حقیقتش از همین ترسیده‌ام . از این که معجره ها را نبینم و بدتر، اینکه شهامت نداشته باشم. گوشه‌ی امنم را بچسبم و جزییات را نبینم. چون خسته‌ام. یا خودم را انقدر عاقل بدانم که فکر کنم دنیا را خوب شناخته‌ام و دنیا نمیتواند غافلگیرم کند.
حقیقت این است که من به تخم دنیا نیستم و دنیا نهایتا مسیرش را میرود. قطعا راهی برای شگفتزده کردن افراد پیدا میکند. قبل از من بوده. بعد از من هم خواهد بود .از عصر یخبندان عبورکرده، از تغییر اقلیم هم می‌گذرد. این منم که میتوانم معجزه ها را ببینم یا نبینم. و بهتر است که ببینم.
Read the whole story
nasila
2528 days ago
reply
حقیقتش از همین ترسیده‌ام . از این که معجره ها را نبینم و بدتر، اینکه شهامت نداشته باشم. گوشه‌ی امنم را بچسبم و جزییات را نبینم. چون خسته‌ام. یا خودم را انقدر عاقل بدانم که فکر کنم دنیا را خوب شناخته‌ام و دنیا نمیتواند غافلگیرم کند.
حقیقت این است که من به تخم دنیا نیستم و دنیا نهایتا مسیرش را میرود. قطعا راهی برای شگفتزده کردن افراد پیدا میکند. قبل از من بوده. بعد از من هم خواهد بود .از عصر یخبندان عبورکرده، از تغییر اقلیم هم می‌گذرد. این منم که میتوانم معجزه ها را ببینم یا نبینم. و بهتر است که ببینم.
Share this story
Delete

تقدیم به دکتر مصدق و خودم (بازنشر)*

1 Comment
من در یک‌خانواده‌ی خیلی کوچک با فردیت بالا بزرگ شدم. یعنی از یک‌تاریخی به‌بعد زندگی سه‌نفره‌ی هرکدام‌مان یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدیم خیلی مستقل باشیم. منظورم از استقلال فقط خانه‌وزندگی و جغرافیا نیست؛ یک‌شکلی از تفرد یا فردیت ذهنی کلان و محترم. مثال می‌زنم: مثلا طبق یک‌قانون نانوشته هیچ‌وقت بدون اطلاع قبلی خانه‌ی هم نمی‌رویم چون می‌دانیم هرکس خلوت خودش را دارد یا اگر هنوز نامه‌ای، نوشته‌ای، چیزی برای من به آدرس مادرم ارسال شده باشد و روی‌اش حتی نوشته باشند فوری و فوتی هم مادرم پاکت را باز نمی‌کند یا اگر یکی از ما مهمان داشته باشد و آن دیگری زنگ بزند ابدا حتی از سر کنجکاوی هم نمی‌پرسد مهمان‌ات کیست. حالا شاید توی دل‌تان بگویید خب هنر کرده‌اید ولی من هنوز می‌بینم آدم‌هایی که ایمیل‌ و مسیج‌های هم‌دیگر را چک می‌کنند، وبلاگ هم را می‌خوانند و طرح دعوی می‌کنند، از یکی می‌خواهند که اسکرین‌شات اینستاگرام کسی را برایشان بفرستد و هزار کار رقت‌انگیز دیگر. لبه‌ی دیگر خانواده‌ی کوچک و مستقل‌ من اما علی‌رغم فاصله‌ی جغرافیایی، اتصال محکم بی‌نهایت عجیب است. یعنی از همان‌تاریخ که بالا گفتم یاد گرفتیم که حواس‌مان به‌هم باشد ولو در چین. و هست و لذا من دیگر گول خانواده‌ی گرم هفت‌هشت‌نفره‌ی کنار سفره‌ی افطار شبکه‌ی یک سیما درحال آش‌رشته بلعیدن و آقاجون/خانوم‌جون گفتن را نمی‌خورم چون به‌چشم خویشتن دیدم که صف طویل خواهربرادری‌ها گاهی در شکلی از بی‌تفاوتی‌ست که بودن و نبودن را صرفا یک‌تکه سنگ‌قبر معلوم می‌کند.

***
از یک‌تاریخی به‌بعد زندگی من یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدم خیلی مستقل باشم. یعنی یک‌صبحی بیدار شدم و دیدم ته‌ته‌اش خودم باید بروم مانتو بخرم و کسی نباشد که نظرش را جلوی اتاق پرو بپرسم یا اگر مسموم شده‌ام باید یک‌طوری لباس بپوشم و خودم را به بیمارستان سر خیابان برسانم یا دوروزی را کنار توالت‌فرنگی سرکنم تا بدن خودش سم‌زدایی کند که معمولا گزینه دوم انتخاب می‌شد. حالا این را عمومیت بدهید به‌همه‌ی تعمیرها و خریدها و مهمانی‌ها و سینماها و تئاترها و ال‌باقی. لیست‌ام فقط یک‌کسری داشت همیشه و آن تنهایی رستوران رفتن بود که آن‌هم اخیرا تیک خورد و به‌تاریخ پیوست.

***
از یک‌تاریخی به‌بعد زندگی من یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدم خیلی مستقل باشم. اما یک‌چیزی تغییر نکرد و آن غرور و یک‌دندگی‌ام در کمک‌خواستن بود (هست). مثلا اگر در همان حال کنار توالت‌فرنگی دوستی تکست می‌داد که چطوری، می‌گفتم خوبم و بعد عق را می‌زدم. یعنی آن بندانگشتی مغرور درونی از آن تاریخ به‌بعد نخواست در وجودم کم‌کم حذف شود که باباجان کمک‌خواستن اشکالی ندارد و «چیزی از ارزش‌های ما کم نمی‌کند». این‌یکی هنوز مشمول گذشت زمان نشده، درست نشده، یک‌گوشه افتاده بی‌تعمیر. نگاه که می‌کنم می‌بینم تمام این‌مدت بعداز کودتا، اگر جایی گیر کردم و زخمی خوردم، اگر به‌دنبال‌اش کمکی بوده، صرفا به‌این دلیل رخ داده، اتفاق افتاده که آن آدم‌ یا آد‌م‌های روبه‌رو حواس‌شان به‌من بوده یا اصرار داشته‌اند که باشند و یا در یک‌مورد اخیر خیلی خشن گفته‌اند «که تو غلط می‌کنی در فلان مهمانی نباشی! می‌آیم دنبال‌ات». می‌خواهم بگویم همیشه و همیشه من دقیقا مدیون خانواده و همین تعداد بی‌نهایت محدود دوستانی بوده‌ام که این‌قدر من را از بر کرده‌اند، حفظ بوده‌اند که بدانند متاسفانه مغرورتر از آن‌ام که کمک بخواهم. این دودسته‌ی عزیز، کنار کارما را همین‌طور خودخواه و مزخرف دوست داشته‌اند؛ فهمیده‌اند که من اگر درحال غرق‌شدن هم باشم، آن‌ها باید دست‌شان را دراز کنند و نجات‌ام بدهند. 

***
یک‌سال بعداز کودتای 28 مرداد، انگار دوباره به‌خانه‌ام برگشته‌ام. برادرم پایه‌ی صندلی لهستانی‌ را تعمیر کرده و یک‌هارد دوترابایتی پر از کلاسیک‌هایی که نداشتم را گذاشته روی میز کار. مادرم روی پیغام‌گیر گفته که به مدیر ساختمان تذکر داده گارد ورودی حیاط را هرشب ببندد و یکی از آن معدود دوستانی که مرا با بد و خوب دوست دارد، تلگرام زده که شب می‌آید دنبالم برویم دور بزنیم و دستم که می‌رود بنویسم بگذاریم بعدا، اضافه می‌کند «شات‌آپ. ده اونجام».

***
از بعداز کودتا زندگی من یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدم خیلی مستقل باشم. سخت بود. خیلی. دهن‌ام سرویس شد. حساب بانکی‌ام فرو رفت، ماشین‌ام به تاریخ پیوست و جلسه‌های تراپی دوبرابر شد و دیوار ستبر اعتمادم برای همیشه ترک برداشت. یک‌چیز اما هیچ‌وقت تغییر نکرد و آن غرور و یک‌دندگی‌ام در کمک‌خواستن بود. می‌دانم باید تعمیرش کنم، می‌دانم یک‌روز باید این گارد «خودم می‌توانم» را کنار بزنم تا خودم و بقیه راحت‌تر نزدیک‌ام شوند اما تا آن‌موقع ممنونم از خانواده‌ام، ممنونم از معدود دوستانم و ممنونم از وبلاگم که تمام این‌مدت رگ و پی‌ام را خوب بلد بودند و غرورم را هیچ‌وقت «به‌هیچ بهایی» نشکستند.



* «رادیو بندر تهران» چندروز پیش این اپیزود را خواند و دیدم چه حال خوب فعلی‌ام حاصل همان کودتا بوده، همان 28 مرداد، همان انگشت وسط نشان دادن به همان جریان تفِ سربالا.
Read the whole story
nasila
2591 days ago
reply
از بعداز کودتا زندگی من یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدم خیلی مستقل باشم. سخت بود. خیلی. دهن‌ام سرویس شد. حساب بانکی‌ام فرو رفت، ماشین‌ام به تاریخ پیوست و جلسه‌های تراپی دوبرابر شد و دیوار ستبر اعتمادم برای همیشه ترک برداشت. یک‌چیز اما هیچ‌وقت تغییر نکرد و آن غرور و یک‌دندگی‌ام در کمک‌خواستن بود. می‌دانم باید تعمیرش کنم، می‌دانم یک‌روز باید این گارد «خودم می‌توانم» را کنار بزنم تا خودم و بقیه راحت‌تر نزدیک‌ام شوند اما تا آن‌موقع ممنونم از خانواده‌ام، ممنونم از معدود دوستانم و ممنونم از وبلاگم که تمام این‌مدت رگ و پی‌ام را خوب بلد بودند و غرورم را هیچ‌وقت «به‌هیچ بهایی» نشکستند.
Share this story
Delete

دیشب:اگر در ترکیب جاروپارو کردن، جارو را جارو و پارو را جمع‌وجور درنظر بگیریم، ج...

1 Comment and 2 Shares
دیشب:
اگر در ترکیب جاروپارو کردن، جارو را جارو و پارو را جمع‌وجور درنظر بگیریم، جارو و پارو کرده‌ام، اما اگر پارو را گردگیری بدانیم، پارو مانده برای فرداشب که دوشنبه باشد. سه‌شنبه مهمان‌های ما می‌رسند. سرشبی هم یک کاسهٔ بلوری افتاد روی سرامیک کف آشپزخانه و هزارتکه شد و مجبور شدم دوباره از زیر کابینت‌ها تا سقف اتاق‌ها را جارو کنم. انصاف نبود. چی منصفانه‌ست که این یکی باشد! دوست دارم عارف‌مسلک باشم و یقین بدانم که برگی بی‌حکمت نمی‌افتد ولی بشر بی‌دروپیکری هستم دارای اعصاب و حواسی که آستانهٔ تحملی دارد پس انتظار ندارم مثلا وقتی خسته، پا فشار دادم روی سیم‌جمع‌کن جارو و جمع‌وجورش کردم و گذاشتمش جای سختی که برای جاروبرقی در خانه در نظر گرفته‌ایم، صدای شکستن کاسه بیاید و از سر نو. حالا این مثالی دم‌دستی بود، ولی واقعا یک‌جاهایی انصاف نیست.
Read the whole story
nasila
2594 days ago
reply
. انصاف نبود. چی منصفانه‌ست که این یکی باشد! دوست دارم عارف‌مسلک باشم و یقین بدانم که برگی بی‌حکمت نمی‌افتد ولی بشر بی‌دروپیکری هستم دارای اعصاب و حواسی که آستانهٔ تحملی دارد
Ayda
2589 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories